آن روزها
به نام خدایی که همین نزدیکی هاست 
قالب وبلاگ
آخرین مطالب

پودر سفید کننده دندان پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

 

تقدیم به کسی که تمام خاطره هایم از اوست

واین شعر هم به درخواست او سرودم 

 

 می دانم و نمی دانم 

روزها رفت و من هنوز برآنم 

که از سر کوی تو غزلی بخوانم 

چه خوش ایامی بود اول عشق 

چه‌ شد چه رفت به والله نمی دانم 

خدا داند که قصد من جز وصال نبود 

جهل عشق خرابم کرد خوب می دانم 

همیشه دست به دعا و چشم  پر اشک 

مگر شود که روزی تو را به حق بستانم 

عاشقان را صبر و تحمل باید به راه عشق 

ولی من آن نبودم که در د عشق بتوانم 

سالهاست در تمنای روز اولم 

گویی به آخر آمده است و من نمی دانم 

خدایت حفظ کناد محبوب من هرکجا هستی 

حلالم کن که حلال کردمت دیگر نمی دانم 

هزاران لیلی و مجنون افتاده اند بر زمین 

داستان تو را و خویش هم از این مقوله می دانم 

گویند بزرگان که زیبایی عشق وصال نیست 

آخر کجا کشیده اند تا بدانند که من چه می دانم 

زمان خداحافظی از راه رسیده است اکنون  

جز دعای خیر و طلب عافیت کنون نمی دانم

ببر زخاطرت فرهاد را و خوش زی و بخند 

اما یقین بدان تا ابد من همین می مانم  

[ دوشنبه 25 اردیبهشت ماه سال 1391 ] [ 16:58 ] [ فرهاد ]

A Kurdish welcome

The welcome which a Kurdish tribe gives a guest is not only hearty, but it is a bloody affair as well. On the outskirt of the village a delegation of men hold a steer ready for the slaughter, and, as the guest approaches, one of the tribesmen stabs the animal in the throat. There is the last agonizing moment when the steer lets loose a bloody, gurgling bellow before it is dragged across the road, leaving a stream of blood in its wake. The guest then steps across the blood. The executioner saws vigorously on the neck of the beast until the head is severed and then heaves it to the side of the road. The khan or other ranking host, turns to the guest, take him by the hand, and says in a loud, ringing voice, "May that happen to the heads of all your enemies."

The new arrival is now a member of the tribe. He has special privileges, too. Each tribesman would give his life to defend him. Every man, woman, and child will cater to his needs and show him every courtesy. People of the western world also want to receive their guest cordially, but the western version of hospitality certainly seems far less extreme.

Source: Advanced Reading Comprehension, Qazal press, 1370

مهمان نوازی کردها

نحوه خوشامدگویی کردها به مهمانشان فقط یک استقبال گرم و صمیمانه نیست بلکه برای او خون هم می ریزند. خارج از روستا چند نفر یک گوساله پرواری را آماده می کنند تا هنگام ورود مهمان آن را ذبح کنند. دردناکترین لحظه زمانی است که خون فراوانی از گلوی گوساله می ریزد و هنگامی که آن را کنار می کشند، جوی خونی به دنبال آن راه می افتد. سپس مهمان از کنار خون عبور می کند. بعد قصاب سر حیوان را از تن جدا می کند و دور می اندازد. سپس کدخدای روستا یا یکی دیگر از بزرگان آنجا، به سوی مهمان می رود و با او دست می دهد و با صدای بلند می گوید، "امیدواریم سر دشمنانت چنین از تن جدا شود."

مهمان تازه وارد حالا به جمع کردها می پیوندد. مهمان از امتیاز ویژه ای نیز برخوردار است. هر یک از کردها حاضرند در دفاع از او جان خود را بدهند. همه، زن، مرد و بچه با تمام وجود در خدمت او هستند و هرچه طلب کند، بلافاصله برای او فراهم می کنند. غربی ها نیز دوست دارند از مهمان خود صمیمانه پذیرایی کنند اما پذیرایی آنها خیلی محدودتر است.

منبع: Advanced Reading Comprehension ، انتشارات غزال

مترجم: غلام مرادی

[ شنبه 16 اردیبهشت ماه سال 1391 ] [ 12:15 ] [ فرهاد ]

 

 

 

همـه رفتن کسـی دور و بـرم نیست
چنین بی کس شدن درباورم نیست

اگــر ایـن آخـر و ایـن عـاقبت بـود
بجز افسوس هوایی در سرم نیست

همه رفتن کسی با ما نموندش
کـسـی خـط دل مـا رو نخوندش

همــه رفتـن ولـی این دل مـا رو
همونکه فکر نمیکردیم سوزندش

چه حاشا کرده این اندر نخواهش
چـه آیـا زنـده ایـم یـا جـون سپرده

چه حاشا صحبتی حرفی کلامی
چـه جـزو رفتـه هـایـی مـا نمانـده

عجـب بـالـا و پـاییـن داره دنیـا
عجب این روزگار دل سرده با ما

یه روز دورو ورم صدتا رفیق بود
ولــی امـروز ببیـن تنهای تنهام

خیال کردم که این گوشه کنارا
یکــی داره هـوای کــار مــا را

یکی غمگین میون دلسوز ما هست
نـداره آرزو آزار مـا رو

عـجـب بـالا و پایین داره دنیـا
عجب این روزگار دل سرده با ما

یه روز دور و ورم صدتا رفیق بود
ولـی امـروز ببین تنهـای تنهـام

[ پنجشنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1391 ] [ 21:41 ] [ فرهاد ]

آن روزها 

آن روزها رفتند

آن روزهای خوب

آن روزهای سالم سرشار

آن آسمان های پر از پولک

آن شاخساران پر از گیلاس

آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها به یکدیگر

آن بام های بادبادکهای بازیگوش

آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها

آن روزها رفتند

آن روزهایی کز شکاف پلکهای من

آوازهایم ، چون حبابی از هوا لبریز ، می جوشید

چشمم به روی هرچه می لغزید

آنرا چو شیر تازه مینوشد

گویی میان مردمکهای

خرگوش نا آرام شادی بود

هر صبحدم با آفتاب پیر

به دشتهای ناشناس جستجو میرفت

شبها به جنگل های تاریکی فرو می رفت

آن روزها رفتند

آن روزهای برفی خاموش

کز پشت شیشه ، در اتاق گرم ،

هر دم به بیرون ، خیره میگشتم

پاکیزه برف من ، چو کرکی نرم ،

آرام میبارید

بر نردبام کهنه ء چوبی

بر رشته ء سست طناب رخت

بر گیسوان کاجهای پیر

وو فکر می کردم به فردا ، آه

فردا

حجم سفید لیز .

با خش خش چادر مادر بزرگ آغاز میشد

و با ظهور سایه مغشوش او، در چارچوب در

- که ناگهان خود را رها میکرد در احساس سرد نور -

وطرح سرگردان پرواز کبوترها

در جامهای رنگی شیشه.

فردا ...

گرمای کرسی خواب آور بود

من تند و بی پروا

دور از نگاه مادرم خط های با طل را

از مشق های کهنه ء خود پاک می کردم

چون برف می خوابید

در باغچه میگشتم افسرده

در پای گلدانهای خشک یاس

گنجشک های مرده ام را خاک میکردم

آن روزها رفتند

آن روزهای ذبه و حیرت

آن روزهای خواب و بیداری

آن روزها هر سایه رازی داشت

هر جعبه‌ی صندوقخانه ء سر بسته گنجی را نهان میکرد

هر گوشه، در سکوت ظهر ،

گویی جهانی بود

هرکس از تاریکی نمی ترسید

در چشمهایم قهرمانی بود

آن روزها رفتند

آن روزهای عید

آن انتظار آفتاب و گل

آن رعشه های عطر

در اجتماع اکت و محجوب نرگس های صحرایی

که شهر را در آخرین صبح زمستانی

دیدار میکردند

آوازهای دوره گردان در خیابان دراز لکه های سبز

بازار در بوهای سرگردان شناور بود

در بوی تند قهوه و ماهی

بازار در زیر قدمها پهن مشد ، کش میامد ، باتمام

لحظه های راه می آمخت

و چرخ میزد ، در ته چشم عروسکها

بازار مادر بود که میرفت با سرعت به سوی حجم

های رنگی سیال

و باز میامد

با بسته های هدیه با زنبیل های پر

بازار باران بود که میریخت ، که میریخت ،

که میرخت

آن روزها رفتند

آن روزهای خیرگی در رازهای جسم

آن روزهای آشنایی های محتاطانه، با زیبایی رگ های

آبی رنگ

دستی که با یک گل از پشت دیواری صدا میزد

یک دست دیگر را

و لکه های کوچک جوهر ، بر این دت مشوش ،مضطرب ، ترسان

و عشق ،

که در سلامی شرم آگین خویشتن را باز گو میکرد

در ظهرهای گرم دودآلود

ما عشقمان را در غبار کوچه میخواندم

ما بازبان ساده ء گلهای قاصد آشنا بودیم

ما قلبهامان را به باغ مهربانی های معصومانه

میبردیم

و به درختان قرض میدادیم

و توپ ، با پیغامهای بوسه در دستان ما میگشت

و عشق بود ، آن حس مغشوشی که در تاریکی

هشتی

ناگاه

محصورمان می کرد

و جذبمان میکرد، در انبوه سوزان نفس ها و تپش ها

و تبسمهای دزدانه

آن روزها رفتند

[ جمعه 8 اردیبهشت ماه سال 1391 ] [ 02:45 ] [ فرهاد ]

خدایا

رحمتی کن تا ایمان ، نان و نام برایم نیاورد ،

قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم

تا از آنها باشم که پول دنیا را میگیرند و برای دین کار میکنند ،

نه از آنان که پول دین را میگیرند

و برای دنیا کار می کنند.

خدایا ! مرا همواره آگاه و هوشیار دار ، تا پیش از شناخت ِ درست و کامل کسی یا فکری مثبت یا منفی قضاوت نکنم.

خدایا ! تو را سپاس می گذارم که دشمنان مرا از میان احمق ها بر گزینی ، که چند دشمن ابله نعمتی است که خداوند به بندگان خاصش عطا می کند.

خدایا ! جهل آمیخته با خود خواهی و حسد ، مرا رایگان ابزار قتاله ی دشمن ، برای حمله به دوست نسازد.

خدایا ! شهرت ،منی را که می خواهم باشم ، قربانی منی که می خواهند باشم نکند

خدایا ! در روح من اختلاف در انسانیت را با اختلاف در فکر و اختلاف در رابطه با هم میامیز ، آنچنان که نتوانم این سه اقنوم جدا از هم را باز شناسم.

خدایا ! مرا به خاطر حسد ، کینه و غرض ، عمله ی آماتور ظلمه مگردان.

خدایا ! خود خواهی را چنان در من بکش که خود خواهی دیگران را احساس نکنم و از آن در رنج نباشم

خدایا ! مرا در ایمان اطاعت مطلق بخش تا در جهان عصیان مطلق باشم

خدایا ! به من تقوای ستیز بیاموز تا در انبوه مسئولیت نلغزم و از تقوای ستیز مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم

خدایا ! مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان

اضطراب های بزرگ، غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن

لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و درد های عزیز بر جانم ریز.

خدایا! مگذار که آزادی ام اسیر پسند عوام گردد….که دینم در پس وجهه ی دینیم دفن شود…که عوام زدگی مرا مقلد تقلید کنندگانم سازد..که آنچه را حق می دانم بخاطر اینکه بد می دانند کتمان کنم

خدایا ! به من توفیق تلاش در شکست..صبر در نومیدی..رفتن بی همراه..جهاد بی سلاح..کار بی پاداش..فداکاری در سکوت..دین بی دنیا..خوبی بی نمود…دین بی دنیا…عظمت بی نام… خدمت بی نان..ایمان بی ریا…خوبی بی نمود…گستاخی بی خامی…مناعت بی غرور..عشق بی هوس ..تنهایی در انبوه جمعیت…ودوست داشتن بی آنکه دوست بداند…روزی کن

خدایا ! آتش مقدس شک را آن چنان در من بیفروز

تا همه یقین هایی را که در من نقش کرده اند بسوزد

وآنگاه از پس توده ی این خاکستر

لبخند مهراوه بر لبهای صبح یقینی

شسته از هر غبار طلوع کند

خدایا! مرا از چهار زندان بزرگ انسان :«طبیعت»، «تاریخ» ،«جامعه » و«خویشتن» رها کن ، تا آنچنان که تو ای آفریدگار من ، مرا آفریدی ، خود آفرید گار خود باشم، نه که چون حیوان خود را با محیط که محیط را با خود تطبیق دهم.

خدایا ! به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم ومردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم.

خدایا ! قناعت ، صبر و تحمل را از ملتم بازگیر و به من ارزانی دار.

خدایا ! این خردِ خورده بین ِ حسابگر ِ مصلحت پرست را که بر دو شاهبال ِ هجرت از« هست »و معراج به « باشد» م ، بند های بسیار می زند ، رادرزیر گام های این کاروان شعله های بی قرار شوق، که در من شتابان می گذرد ، نابود کن.

خدایا! مرا از نکبت دوستی ها و دشمنی های ارواح ِ حقیر ، در پناه روح های پر شکوه و دل های همه ی قرن ها از گیلگمش تا سارتر و از سید ارتا تا علی و از لوپی تا عین القضاة و مهراوه تا رزاس ، پاک گردان.

خدایا ! مرا هرگز مراد بیشعور ها و محبوب نمک های میوه مگردان.

خدایا ! بر اراده، دانش ، عصیان ، بی نیازی ، حیرت ، لطافت روح ، شهامت و تنها ئی ام بیفزای.

خدایا ! این کلام مقدسی را که به روسو الهام کرده ای هرگز از یاد من مبر که :«من دشمن تو و عقاید تو هستم، اما حاضرم جانم را برای آزادی تو و عقاید تو فدا کنم».

خدایا در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهی می کشاند مرا با نداشتن و نخواستن روئین تن کن.

خدایا به هر که دوست می داری بیاموز که : عشق از زندگی کردن بهتر است و به هر که دوست تر میداری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر.

خدایا ! مرا از همه ی فضائلی که به کار مردم نیاید محروم ساز . و به جهالت ِ وحشی ِ معارفِ لطیفی مبتلا مکن که در جذبه ی احساس های بلند و اوج معراج های ماوراء ، برق گرسنگی در عمق چشمی و خط کبود تازیانه را به پشتی، نتوانم دید.

خدایا ! به مذهبی ها بفهمان که آدم از خاک است

بگو که : یک پدیده ی مادی به همان اندازه خدا را معنی می کند که یک پدیده ی غیبی ، در دنیا همان اندازه خدا وجود دارد که در آخرت . و مذهب اگر پیش از مرگ به کار نیاید پس از مرگ به هیچ کار نخواهد آمد.

خدایا ! به من بگو تو خود چگونه می بینی ؟ چگونه قضاوت می کنی ؟

آیا عشق ورزیدن به اسم ها تشیع است ؟

یا شناخت مسمی ها؟

و بالاتر از این – یا پیروی از رسم ها؟

خدایا! چگونه زیستن را تو به من بیاموز ، چگونه مردن را خود خواهم دانست.

خدایا مرا از این فاجعه ی پلید مصلحت پرستی که چون همه گیر شده است ، وقاحتش از یاد رفته و بیماریی شده است از فرط عمومیتش ، هر که از آن سالم مانده بیمار می نماید، مصون دار تا: به رعایت مصلحت ، حقیقت را ضبح شرعی نکنم.

خدایا ! رحمتی کن تا ایمان ، نان و نام برایم نیاورد ، قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم تا از آنها باشم که پول دنیا را میگیرند و برای دین کار میکنند ، نه از آنان که پول دین را میگیرند و برای دنیا کار می کنند.

· نهایی یعنی بی کسی،جدایی یعنی بی اویی،بی او ماندن. بی او ماندن یعنی او را داشتن و به او عشق ورزیدن

شریعتی

[ دوشنبه 4 اردیبهشت ماه سال 1391 ] [ 18:36 ] [ فرهاد ]

الهی به مستان میخانه ات
به عقل آفرینان دیوانه ات
به مستان افتاده در پای خم
به رندان پیمانه پیمای خم
که خاکم گل از آب انگور کن
هوسهای من آتش طور کن
الهی به آنان که در تو گمند
نهان از دل و دیده مردمند
به یمخانه وحدتم راه ده
دل زنده و جان آگاه ده
مئی ده که چون ریزمش در سبو
برآرد سبو از دل آواز هو
مئی معنی افروز و صورت گداز
همه گشته معجون ناز ونیاز
پریشان دماغیم ساقی کجاست
شرابی زشب مانده باقی کجاست
مئی کو مرا وا رهاند زمن
زآئین کیفیت ما ومن
دماغم زمیخانه بوئی شنید
حذرکن که دیوانه هوئی شنید
مغنی نوای طرب ساز کن
دلم تنگ شد مطرب آواز کن
به میخانه آی و صفا را ببین
ببین خویش را و خدا را ببین
به رندان سرمست آزاده دل
که هرگز نرفتند جز راه دل
تو در حلقه می پرستان در آی
که چیزی نبینی به غیر از خدای
بزن هر چه هواهیم پا به سر
سر مست از پا ندارد خبر

الهی به جان خراباتیان
کز این محنت هستیم وارهان

رضی الدین آرتیمانی (متولد 1037 ه.ق ) ( از کتاب بر سچاده شعر به اهتمام سید مرتضی مستجاب الدعواتی (مستجابی))

[ چهارشنبه 30 فروردین ماه سال 1391 ] [ 08:57 ] [ فرهاد ]

 

 

دی پیر می فروش که ذکرش به خیر باد
گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز یاد
گفتم به باد می دهدم باده نام و ننگ
گفتا قبول کن سخن و هر چه باد باد
سود و زیان و مایه چو خواهد شدن ز دست
از بهر این معامله غمگین مباش و شاد
بادت به دست باشد اگر دل نهی به هیچ
در معرضی که تخت سلیمان رود به باد
حافظ گرت ز پند حکیمان ملالت است
کوته کنیم قصه که عمرت دراز باد 

[ سه شنبه 22 فروردین ماه سال 1391 ] [ 22:08 ] [ فرهاد ]

یه داستانی میخام نقل کنم که برای من مسئله ی حکمت رو روشن کرد در حالی خیلی وقت بود حکمت خداوند در ذهنم سوال بود که چیه ؟ چرا هست ؟ بخونید 

 

روزی حضرت موسی کلیم الله از خدا میخاد که حکمت رو براش توضیح بده و نشون بده تا قلبش آرامش پیدا کنه و ذهنش کمتر درگیر این قضایا بشه . 

خدا بهش میگه برو فلان منطقه که یه درخت خرمای خشکیده ای هست و زیرش آبی گوارا که رهگذران از آن مینوشند . از درخت بالا برو ومنتظر باش تا چه اتفاقی میافته !!! 

موسی میره و بعد از ساعاتی یک شخص با لباس های فاخری با یک کیسه طلا،  تشنه و خسته از راه میرسه .تا آب رو میبینه کیسه رو به درخت آویزون میکنه و میره سراغ آب و سیراب میشه اما وقتی میخاد بره از لذت خوردن آب یادش میر کیسه طلا رو ببره . 

بعد از لحظاتی شخصی دیگه  درمانده با لباس های دروداغون تشنه و خسته از راه میرسه اما تا کیسه ی طلا رو میبینه از خوشحالی یادش میره آب بخوره کیسه رو بر میداره و میگه خدایا شکرت و میره . بعد مدتی چند یه شخص کوری از راه میرسه و خودشو میندازه تو آب و خوش میگذرونه که تو اون لحظه شخص اولی که طلاهاش رو جا گذاشته بود اومد که طلاهاشو برداره اما دید سرجاش نیست . 

نگاه میکنه فقط کوره اونجاس پیش خودش میگه حتما این برش داشته . بهش میگه کیسه ی منو پس بده وگرنه میکشمت اونم قسم میخوره که برش نداشته یهو شمشیرشو در میاره و محکم به فرق سرش میکوبه و دو نصفش میکنه و میره . 

بعد موسی از صحنه ناراحت میشه و میگه خدایا این کجاش عدالته ، یکی دیگه کیسه رو برداشت اما کور بی نوایی کشته شد . 

خدا میگه : ای موسی انسانها همیشه عجله میکنن و بدون آگاهی و علم قضاوت میکنن . بر اساس انچه که میبینن حکم میکنن واز راز درون پرده خبر ندارند و توهم انسانی  و از این مقوله مبرا نیستی . اما ببین در پس این واقعه چه حکمتی رخ داد که عدالت رو برقرار کرد . 

شخص اول کسی بود که به کارگرش ظلم کرده بود و حقش را که یک کیسه طلا بود نداده بود . شخص دوم همان کارگر بیچاره بود که از راه رسید و حق خودش را برداشت و به حقش رسید . اما شخص سوم کسی بود که سالها پیش فرمانروای ظالم بود وکور نبود و پدر شخص اول را به ناحق از وسط دونصف کرده بود و اکنون چنان کردیم که اوهم به حق خود رسید وانتقام پدرش را ستاند . واینگونه ما در دنیا پاداشت و حق هرکس را کامل و دقیق به او می دهیم اما کسی شکرگزاری نمی کند . 

 

نتیجه : وقتی همه چیز آماده است و تو تمام تلاشت را کرده ای اما نمی شود بدان حکمتی است که تو از آن بی خبری پس اعتراض نکن و خدا رو شکر کن تا خدا به خاطر شکرگزاری تو موقعیتی بهتر از آن برایت فراهم کند .  

عزیزانی که عدالت خدا رو نمیفهمن و میگن خدا عدل نداره اینو بدونن که دارن خدارو با عدلی که خودشون میفهمن و مغز کوچیکشون درک کرده میسنجن . عدل خدا در یک شخص یا یک چیز تجلی پیدا نمیکنه بلکه باید کل نظام هستی رو به میزان آورد و تمام و کمال مثل قطعات پازل کنارهم بچینی تا عدل خدا رو ببینی . خدا فراتر از چیزی است که تو می پنداری . 

چرا اگر مغز کوچک تو درک نمی کند خدا رو نعوذبالله ناعادل میپنداری . 

بارخدایا چرا انسانها نمیفهمن که تو از هرچیزی برای آنها بهتری و مهربان تری . اگر حتی بخاطر زندگی کردن شکرگزاری میکردن میفهمیدن که تو لایق پرستشی و بس . 

اما انسانهای ضعیف که قدرت کنترل خود را ندارند و میخاهند خود را با آلودگی ها رنگ کنند و درامیزند میگویند ما نمیخاهیم عبادت کنیم یا اصلا تورا قبول ندارند .به خدا قسم که در دل قبول دارند اما چون ضعیف اند و ناتوان این را می گویند .  

 

خدایا تو تمام آنچه هستی که خود میگویی نه انکه من میپندارم پس بخاطر جهل ونادانی ام مرا ببخش و از عذاب وعده داده شده برهان . آمییییییییییییییییین  

 

منبع : خودم

[ پنجشنبه 10 فروردین ماه سال 1391 ] [ 21:41 ] [ فرهاد ]

شاید این را زمانی بخوانی که دیگر نیستم آن زمان که دلت برایم تنگ می شود. 

  

 


 

بازم از تو 

تورو دوست داشتم همیشه          مثل فرهاد زیر تیشه

اما تو تنهام گذاشتی              کردی خونم و به شیشه

تو رو خواستم واسه دردام           تو امید صبح فردام

نرو از پیشم که بی تو               نمیاد از سینه حرفام 
تو مثل خورشید میمونی                واسه تاریکی قلبم

میشه گرم وروشن از تو          قلب تاریک ، دل سردم

یاد ایامی که با تو                      روی صندلی سنگی

می نشستم در کنارت                آه از این دنیای رنگی

رنگ ما رنگ صفا بود              رنگ تو همش ریا بود

توی قلب من تو بودی               توی قلب تو کیا بود !

جرم تو شکستن دل              جرم من دوست داشتن تو

جرم تو سبکتر از من                  درد من نداشتن تو
برو با اونکه میخوای باش           اونکه از ما بهترونه

کی میاد از ما بپرسه                     که دلم دریای خونه

همه شب به این امیدم                  که بیاد صبح سپیدم

عمریه که در عذابم               جرم اون دوسیب که چیدم 

[ یکشنبه 21 اسفند ماه سال 1390 ] [ 14:26 ] [ فرهاد ]

 

امروز معنای تنها بودن را فهمیدم .... 

آیا عجیب نیست انسانهای که تا پیش از این خدا را نمی شناختند وقتی با تو هستند می گویند احساس گناه می کنیم . 

امروز فهمیدم خالقم مرا برای خود می خواهد 

من خودم را گناه کارترین و پست ترین موجودات احساس می کنم اما دیگران که با من هستن مرا خوب و عالی و معصوم و پاک می دانند . نه اینکه آنها را بفریبم نه من حتی حقیقت امر را به آنها گفته ام اما می گویند اشتباه می کنی ما چیزی دیگری در تو دیده ایم . 

پروردگار من علت تنهایی من چیست چرا به هرکس رو می آورم تنهایم می گذارد و می گوید بخاطر خودم نمی روم بخاطر تو می روم چون حیف است بنده ی پاک مثل تو آلوده ی گناه شود . 

الله من خود بگو چرا اینگونه است . 

امروز فهمیدم اگر چیزی را که خواهانش هستی و به دستت نمی رسد بی شک مصیبتی در آن است که خالقم خوش ندارد بنده اش به آن گرفتار شود 

امروز فهمیدم علت اینکه گاهی اوقات بی دلیل گریه ام می گیرد چیست با آنکه خدا همه چیز به من داده و کم ندارم اما چرا دلم سنگین و بیمار است . آری فهیمدم روحم برای خالقش نعره می زند و دل تنگ است . 

هر بار که رو به گناهی می روم بیشتر از چند روز طول نمی کشد که پشیمانی تلخی دل و درونم را فرا می گیرد .  

خدایا اینها همه درست اما یک سوال : چرا میخای تنها باشم درحالی خودت هم از پیشم گریزانی ولیاقت بودن با خودت را به من نمی دهی . 

چه زیبا می شد دنیای که انسانهایش جز خوبی نمی کردند و جز خوبی نمی دیدند . 

شهری را که مردمش خدا را می شناسند و پادشاهی می کنند . 

یا رب تقصیر من چیست که ضعیف الایمانم . 

یا رب تقصیر من چیست که در دنیای پستی ها زاده شدم . 

از هر طرف گناه می بارد پس چرا چتری نیست در امانم دارد . 

خسته ام خدا جون از رسمی بودن از فرهنگی بودن از ادم بودن از انسانیت امروزی خسته ام . 

کاش منم ملائکی بی اختیار بودم و جز تو نمی اندیشیدم و جز تو نمیدیدم و جز برای تو کار نمی کردم . 

شاید بگویی ناشکری ... نه ناشکر نیستم اما ازت گله دارم ... 

میخای تنها باشم ولی خودتم تنهام میذاری ... 

نه ناشکری گناهه ... اگه بگم هیچوقت کمکم نکردی کفر گفتم ... چون الان هرچه هستم و هر چه دارم و هر چه شدم مدیون توام ای خالق بی همتا ... 

از این حرفای بی خردانه من ناراحت نشو ... خودت میدونی چه جاهل و نادانم... 

هنوز اول راهم و بی توشه ...   

 

یا رب أعطنی الإیمان. هو دائما بجانبی. ابعدنی من الذنب . اوصلنی الی نفسک .اجعلنی من الصالحین الذین لفروجهم حافظون و لصلاتهم خاشعون و عن لغو معرضون و لاماناتهم و عهدهم راعون و علی صلواتهم یحافظون .... بلی وهم الوارثون ... یرثون الفردوس هم فیها خالدون . 

[ سه شنبه 16 اسفند ماه سال 1390 ] [ 13:31 ] [ فرهاد ]

 

 

 

 

این تصویری از اسکلت دو عاشق و معشوقه که تو ایتالیا کشف شده و به ۱۵۰۰ سال قبل از میلاد مسیح برمیگرده . دستهای این عاشق و معشوق بعد قرنها هنوز تو دستهای هم فشرده میشه . 

زن هنگام مرگش داره به مرد نگاه میکنه . 

یه لحظه صحنه قبل مرگشون رو تجسم کنید . من تجسم کردم خیلی رومانتیک و زیبا بود البته اگه تصویرسازی ذهنتون قوی باشه 

[ پنجشنبه 26 آبان ماه سال 1390 ] [ 23:18 ] [ فرهاد ]

درسرای عشق های بی فرجام آرمیدن

 در سایه سار دلخوشی های بی سرانجام راست ترین دروغ عصر دل های سنگیست. محب ت حقیقت است. عشق دلتنگیست.دوست داشتن رویای کودکانه ای بیش نیست.

نگاه تجلی گاه اشک های بی سامان است واشک جلوه ناب آدمیت.  

باید خدا را به تماشا آورد به تماشای دل های سرگردان به معصومیت دلهای عشاق.به شام غریبان بی نشان. 

باید بی بهانه خواند بی بهانه عشق ورزید بی بهانه فدا شد وفدا شدن جرعه ناب آدمیت است. 

وعشق تنها کار بی چرای عالم است..........................


[ جمعه 15 مهر ماه سال 1390 ] [ 20:30 ] [ فرهاد ]

 

  

 موشحه ی عربی انگلیسی

 

[ پنجشنبه 23 تیر ماه سال 1390 ] [ 21:36 ] [ فرهاد ]

 هو الاول والآخر وهو علی کل شی قدیر

سوالهای بی جواب من .......          

1.چرا یک یک انسان نمی تونه تمام صفات خوب رو یکجا داشته باشه  ؟

2.چرا جامعه ی وجود نداره که هیچ یک از بدی ها درش نباشه چرا مدینه ی فاضله وجود نداره ؟

3.چرا مردم دروغ رو زودتر از راست باور میکنن ؟

4.چرا انسان هیچ وقت از دنیا سیر نمیشه ؟

5.چرا وقتی عذابی نازل میشه خوب وبد باهم میسوزن ؟ مثلا تو زلزله بچه ها چه گناهی دارن ؟

6.چرا تو ذات انسانها بدی قرارداده شده اما توقع دارند که گناه ازش سر نزنه مگه خدا نگفت : فالهمها فجورها وتقواها ؟

7.چرا انسان مجبور شد که زندگی کنه ؟ چرا اختیار به دنیا امدن دست خودمان نبود ؟

8.چرا گناه چند روزه دنیا مجازات ابدی و آخرت رو به همراه داره ؟ این انصافه 60 سال زندگی بگیم هر 60 سال گناه در مقابل مجازاتش خالدین فی جهنم ؟

9.چرا نفس لوامه قبل از ارتکاب گناه آدم رو سرزنش نمیکنه وجلوشو نمی گیره . بعد ارتکاب چه فایده داری سرزنش جز اعصاب خوردی ؟

10.چرا آدم از بهشت رانده شد ؟ خطای آدم بود یا خواست خدا ؟(اگه خواست خدا نبود ممکن بود آدم خطا نکنه وما الان تو بهشت بودیم این اتفاقات نبود ) .

11.چرا آدما وقتی شکست عشقی میخورن رو به زهد و تقوا و پارسایی میارن ؟

12.چرا بعضی وقتها آدم بی دلیل گریه ش میگیره ؟

13.اگر خدا بی نیاز از همه چیز است چرا از ما نماز و عبادت میخاد و اگر نکنیم مجازات میشیم ؟ آدم وقتی یه چیزی اختراع میکنه یا خلق میکنه چون بهش نیازمنده اما خلقت ما چی ؟ برای خدا پاداشت وجزا دادن چه فایده ای داره چی به اون میرسه ؟

14.چرا کسی تا نمیره کسی قدرشو نمی دونه ؟چرا ماها مرده پرستیم ؟

15. چرا انسان ارزش چیزی رو که داره نمی دونه وقتی از دستش میده پشیمون میشه ؟

16.چرا این همه کهکشان خلق شده انسانها که فقط یه کره بیشتر اشغال نکردن ؟ آیا مخلوقات دیگر هم تو کهکشانهای دیگه هست ؟ آیا قران برا اونا هم هست ؟

17. چرا تمام دستورات قران برای انسانهاست ولی برا جن ها و دیگر مخلوقات نیست ؟ مگر انها هم مخلوق نیستن ؟

18.چرا خدا دوست داره همه از اون بترسند ؟

19.چرا خدا دوس داره ازش  خواهش کنی تمنا کنی گریه کنی تا چیزی رو بهت بده ؟

20.چرا آدما باید حتما بلایی سرشون بیاد تا عبرت بگیرن ؟ چرا از تجربه ها استفاده نمی کنن ؟

21. چرا من یک ملک یا فرشته خلق نشدم ؟

22.چرا اگر من ضعیف خلق شدم با امتحانهای سخت آزمایش میشم ؟

23.چرا کنار هر گلی خاری هست ؟چرا کنار هر رحمت زحمتی هم هست ؟

24.چرا همیشه بین عروس و مادر شوهرش اختلاف و نزاع هست ؟ (مزاح )

25.چرا بعضی با اینکه ثروتمند هستن و تا آخرعمرم کار نکنن تموم هم نمیشه بازهم حرص پول درآوردن دارن ؟

26.چرا گریه آدم رو سبک میکنه ؟ چه حکمتی تو اشکها هست ؟

27.چرا چراغ هدایت برا بعضی ها روشنه ولی برا بعضی ها خاموش ؟

28. چرا خدا انسانها را گروه گروه آفرید مگر نه اینکه باعث اختلاف و دشمنی میشه ؟

29.چرا تاوان کار پدر رو فرزند میده ؟ مگر نه اینکه گناه هیچکس بر دوش دیگری نمیذارند ؟

30.چرا مادری که نان حرام بخورد بچه ش در آینده نااهل میشه و گناهکار و حرام خور ؟ اون چه گناهی داره ؟

31. چرا بعضی دردها  دوا ندارند مگر هرچیزی جفت آفریده نشده ؟

32. چرا بعضی آدما در نوسانند گاهی خوب گاهی بدند ؟ چرا ثبات ندارند ؟

33 .چطور میشه یه شخصی را که به قرآن و کتابهای آسمانی دیگه اعتقاد نداره وجود خدا رو براش اثبات کرد ؟ جز قران و احادیث و کتاب چه مدرکی هست ؟

34.چرا آسانی وراحتی همیشه با بدبختی بدست میاد ؟

35. و سوال اخر و مهمتر : ما انسانها به گونه ای خلق شده ایم که نیازهایی داریم که کاملا طبیعی و تو سنین مختلف نمو پیدا میکنه مثلا نیاز به جنس مخالف داشتن یه امر طبیعیه و از سنین متوسط 14 به بالا اوج میگیره و در 22 تا 25 به نهایتش میرسه و بهترین موقع ازداوج هم همین دوره س ؟ حالا سوال اینه وقتی تو جامعه ای هستی که بیکاری داره و جوانانش بیکارن و واقعا نمیتونن ازدواج کنن باید چطور با این نیاز طبیعیشون کنار بیان از طرفی هم ارتباط داشتن و دوستی با جنس مخالف هم گناه شمرده میشه ؟ ایا دین جوابی برای این معضل و مشکلی که جامعه ایجاد کرده داره ؟

[ شنبه 18 تیر ماه سال 1390 ] [ 11:22 ] [ فرهاد ]

مطالب روحیه بخش و پرکارایی روانشناسی برای به دست آوردن موفقیت 

او سالها تمام پروازهای خود را با موفقیت انجام میداد وهرگز فکر نمی کرد که روزی سقوط می کند . او به سقوط فکر نمی کرد . اما چند سال پیش مرتب به همسرش می گفت که خود را در حال سقوط می بیند . اولین بار بود که دائما خود را در حال سقوط کردن تصور می کرد


ادامه مطلب
[ سه شنبه 7 تیر ماه سال 1390 ] [ 14:50 ] [ فرهاد ]

 

 

از کفم رها شد قرار دل  نیست دست من اختیار دل 

         

           دل به هرکجا رفت و برنگشت  دیده شد سپید ز انتظار دل 

           

                   خون دل بریخت از دو چشم من  خوش دلم از این انتحار دل 

      

                                    بعد از این  ضرر    ابلهم مگر   خم کنم کمر    زیر بار دل    

 


ادامه مطلب
[ جمعه 27 خرداد ماه سال 1390 ] [ 18:16 ] [ فرهاد ]

   

قیمت هرکس به اندازه افق دید اوست .. همه می‌خواهند بشریت را عوض کنند ، دریغا که هیچ کس در این اندیشه نیست که خود را عوض کند

 ......................................................................................................

شگفتا وقتی که بود نمی دیدم

وقتی می خواند نمی شنیدم

وقتی دیدم که نبود

وقتی شنیدم که نخواند

چه غم انگیز است وقتی که چشمه ای سرد و زلال در برابرت می جوشد و می خواند و می نالد

تشنه آتش باشی و نه آب

و چشمه که خشکید

چشمه که از آن آتش که تو تشنه ی آن بودی بخار شد و به هوا رفت

و آتش کویر را تاخت و در خود گداخت

و از زمین آتش رویید

و از آسمان آتش بارید

تو تشنه آب گردی و نه تشنه آتش

و بعد از عمری گداختن

از غم نبودن کسی که تا بود

از غم نبودن تو می گداخت

                                                                                             

 

[ سه شنبه 10 خرداد ماه سال 1390 ] [ 23:56 ] [ فرهاد ]

 

 

از یاد رفته

________________          

یاد بگذشته به دل ماند و دریغ     

نیست یاری که مرا یاد کند

دیده ام خیره به ره ماند و نداد

نامه ای تا دل من شاد کند

خود ندانم چه خطایی کردم

که ز من رشته الفت بگسست

در دلش جایی اگر بود مرا

پس چرا دیده ز دیدارم بست

هر کجا مینگرم باز هم اوست

که به چشمان ترم خیره شده

درد عشقست که با حسرت و سوز

بر دل پر شررم چیره شده 

گفتم از دیده چو دورش سازم  

بی گمان زودتر از دل برود

مرگ باید که مرا دریابد

ورنه دردیست که مشکل برود

تا لبی بر لب من می لغزد

می کشم آه که کاش این او بود

کاش این لب که مرا می بوسد

لب سوزنده آن بدخو بود

می کشندم چو در آغوش به مهر

پرسم از خود که چه شد آغوشش

چه شد آن آتش سوزنده که بود

شعله ور در نفس خاموشش

شعر گفتم که ز دل بر دارم

بار سنگین غم عشقش را

شعر خود جلوه ای از رویش شد

با که گویم ستم عشقش را

مادر این شانه ز مویم بردار

سرمه را پاک کن از چشمانم

بکن این پیرهنم را از تن

زندگی نیست بجز زندانم

تا دو چشمش به رخم حیران نیست

به چکار آیدم این زیبایی

بشکن این آینه را ای مادر

حاصلم چیست ز خودآرایی

در ببندید و بگویید که من

جز از او همه کس بگسستم

کس اگر گفت چرا ؟ باکم نیست   

فاش گویید که عاشق هستم

قاصدی آمد اگر از ره دور

زود پرسید که پیغام از کیست

گر از او نیست بگویید آن زن

دیر گاهیست در این منزل نیست                                         /  فروغ فرخزاد /

[ جمعه 6 خرداد ماه سال 1390 ] [ 17:37 ] [ فرهاد ]

این دکلمه رو که دوتا از زیباترین غزل های حضرت حافظ هستش تقدیم می کنم به خواهر خوب و مهربونم . 

امیدوارم هرچه زودتر بدونه عمل جراحی قلب مهربونش خوب بشه و مثل همیشه مهربونی هاشو از ما دریغ نکنه . دوستای خوبم شمام براش دعا کنید ........... خواهش ...............   


ادامه مطلب
[ سه شنبه 13 اردیبهشت ماه سال 1390 ] [ 10:21 ] [ فرهاد ]

ئه مان ده ستم به دامانت

خودایا چیت هه یه دلم پی ته سکین ده م ؟ خودایا دلم وه ک کوره ی آسن گه رانه . به هه ر ده ری ده سنم برد له رووم به سیاوه . ئه ی خوایا بوچ مه ینه تت خلق کرده وه ؟ بو ئه وه ی فه رهادت به ده ریای ئه سری خوی قه رق بکیه یتوه . خوا گیان بوچ ده رگای خوتم لی وه ناکه یتوه ؟ خوا گیان دلم وه ک ئاگر جه هانم ده سوتی آخ که سی بوچ نیه بمکوژینیته وه ؟ آخ آخ بوچ منی قور به سه ر پیم به ئه م دونیای ماته مه  ناوه . بوچ پیمیان نه گوت تو خوشت ده وی به م دوونیا پا بنیته وه ؟ ؟  خوا گیان تا کی ئه ذاب تا کی دوری له تو . سوتام سوتام سوتام . بوچ که سی ده ردم نازانه ؟ مه گه ر منیش انسان نیم ؟ مه گه ر منیش دلم نیه ؟ تا که ی یا ره ب ئه م ده رده بشاریمه وه ؟  تا که ی به درو بژیم ؟ آخ ئه گه ر په روه نده ی ئامالم سپیو بوایه روم بو که لیت داوای مه رگم بکردایه به لام به م هه مکه گوناهه ده ترسم له دیداری تو به لام تو هم ره حمانو هم ره حیمی .

خوا گیان به هرکی ئیژم ئامه دردی منه ئه لی خوا گوره س . په ناه به ره خودا . پشتم خالیه ، ته نیام باری خه م پشتمی چه ماونوه به قودره تی خووت هه لم سینه . به جه لالت ئه گر ئه م ده رده له من جودا بکه ی به نوری بیانیانت به خونی مه غریوت قه سم فه رهاد ده بی به پیاوه چاکه . خوایا قه رقی بی نیازیم بکه . عاشقی خوت به دلم بخه تا نیازم به کس جز خوت نه بیته وه .

یاره ب ده ستم بگره خه لاسم ده نیجاتم ده .... یا ره ب ده رگای به خته وه ری خوتم لی بکه ره وه . ئه مان ده ستم به دامانت .     

 

فارسی :

خدا جون چه چیزی هست که بتونه دل منو تسکین بده . خدا جون دلم مثل کوره ی آهنگران می سوزه . به هر دری که زدم روم بسته شد . ای خدا چرا مهنت و درد رو آفریدی ؟ می خواستی فرهادتو تو دریای اشک خودش غرق کنی ؟ خدا جون چرا درهای رحمت خودت رو روم باز نمی کنی ؟ خدا جون دلم مثل آتش جهنم داره می سوزه چرا کسی پیدا نمی شه خاموشم کنه ؟ آه آه چرا من خاک به سر پا به این دنیا گذاشتم ؟ چرا اون روز از خودم نپرسیدن میخای به دنیا بری یا نه ؟ تا صد بار می گفتم نه نه نه . پروردگارا تا کی عذاب تاکی دوری از تو ؟ سوختم سوختم سوختم . چرا هیچکس دردمو نمی فهمه ؟ مگه منم انسان نیستم ؟ مگه منم دل ندارم ؟ تا کی این درد و پنهان کنم ؟ تا کی با دروغ زندگی کنم تا کی خودمو گول بزنم ؟ آه اگه کارنامه ی اعمالم سفید بود روم می شود ازت طلب مرگ می کردم اما چه کنم با این همه گناه می ترسم از دیدار باتو  با این همه تو باز رحمانو رحیمی . 

خدا جون به هرکی میگم دردم اینه تنها جوابش اینه که خدا بزرگه . پناه بر خدا . تنهام . بار غم کمرم رو خم کرده با قدرت خودت بلندم کن . به جلالت قسم اگه از این درد خلاصم کنی به روشنایی صبح و به سرخی شفق زیبایت فرهاد مرد بزرگی میشه . 

خدا جونم منو غرق بی نیازی بکن . عشق خودت رو تو دلم بنداز نه بیگانه تا نیازم جز به تو به کسی دیگه نیافته و. 

خدا جون دستم رو بگیر نجاتم بده ...... خدایا درهای سعادت و شادکامی رو بروم بگشا . 

امان دستم به دامانت 

[ پنجشنبه 8 اردیبهشت ماه سال 1390 ] [ 20:19 ] [ فرهاد ]

  

من از این دنیا چی می خوام دوتا صندلیه چوبی

که منو تو رو بشونه واسیه گفتن خوبی

            من از این دنیا چی می خوام یه وجب زمین خالی

همونقدر که یک اتاقک بشه خونیه خیالیم

            من از این دنیا چی می خوام یه جعبه مداد رنگی

بکشم رو تنه دنیا رنگ خوبی و قشنگی

                     ادامای دست و دلباز از تویه قلک طاقچه

بردارن بذر محبت واسه بار داریه باغچه

            من از این دنیا چی می خوام دو تا صندلیه چوبی

که منو تو رو بشونه واسیه گفتن خوبی

           من از این دنیا چی می خوام دوتا بال برایه پرواز

برم تا روز تولد برسم به فصل اغاز

                   برم پیش بچه هایی که یه لقمه نون ندارن

که یه شب با یه دل سیر چشاشونو هم بزارن

             بگم قصه ها سر اومد گریه بس که بهتر اومد              

[ شنبه 3 اردیبهشت ماه سال 1390 ] [ 23:39 ] [ فرهاد ]

 

زندگی نامه بزرگانی چون ماری کوری و رازی و ابن سینا   

فایده ی خواندن این زندگی ها امید فراوان به زندگیه یادتون نره همیشه آدمهای بزرگ در بچگی زندگی سختی رو داشتن

 

 


ادامه مطلب
[ جمعه 2 اردیبهشت ماه سال 1390 ] [ 11:24 ] [ فرهاد ]

[ دوشنبه 29 فروردین ماه سال 1390 ] [ 19:46 ] [ فرهاد ]

دکلمه ۱۰ تقدیم به دوستای عزیز که منو ۹ شماره تحمل کردن . 

 

 

 

 این غصه های لعنتی                 ازخنده دورم می کنه 

این نفسای بی هدف                  زنده به گورم می کنه 

چه لحظ های خوبیه                      ثانیه   های آخره 

فرشته ی مردن من                منو از اینجا می بره 

شریک زجه های من             بگو که گوشت با منه 

ببین که زخمای تنم                     شاهد حرفای منه 

آی خدا دلگیرم ولی                 احساس غم نمی کنم 

چون با توم پیش کسی               سرم رو خم نمی کنم


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 24 فروردین ماه سال 1390 ] [ 22:42 ] [ فرهاد ]

  بیوگرافی جالب و امیدوار کننده از زندگی نامه بزرگانی چون داروین - دکارت - گالیله   

 

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 24 فروردین ماه سال 1390 ] [ 22:03 ] [ فرهاد ]

بیوگرافی از زندگی پاسکال نیوتن و نوبل  

 

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه 15 فروردین ماه سال 1390 ] [ 21:40 ] [ فرهاد ]

کتاب فوق العاده زیبا و در نهایت هنرمندی از ماموستا " هه ژار " این کتاب برگردانده شده ی رباعیات خیام توسط استاد می باشد که نهایت استادی ایشان را می رساند . امیدوارم کردهای عزیز لذتشو ببرند .  

 

چوارخشته کییه کانی حه کیم عومه ری خه یام ماموستا هه ژار ی موکریانی کردوویه ته کوردی 

 


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 11 فروردین ماه سال 1390 ] [ 19:41 ] [ فرهاد ]

شاید اونجوری که باید قدرتو من ندونستم

          حرفهایی بود تویه قلبم من نگفتم نتونستم

من به تو هرگز نگفتم با تو بودن ارزومه

 نقش اون چشمایه معصوم لحظه لحظه روبرومه

نیومد رویه زبونم که بگم بی تو چی هستم

            که بگم دیوونتم من زندگیمو به تو بستم

تو رو دیدم مثل اینه تویه تنهایی شکستی

         من کلامی نمی گفتم که برام زندگی هستی

نمی دونستی که چون گل تویه قلب من شکفتی

       چشم تو پر از گلایست اما هرگز نمی گفتی

 

بازو وانت را به مستی حلقه کن برگردنم

تا بلرزد زیر بازوهای سیمینت تنم

چهره یه زیبایه خود را ازرخ  من وا مگیر

جز به اغوش چمن  یا  دامن من جا مگیر

راز عشق خویش را اهسته خوان در گوش من

جستجو کن عشق را در گرمیه اغوش من

[ پنجشنبه 11 فروردین ماه سال 1390 ] [ 08:29 ] [ فرهاد ]

 نوروز با صدای شکیلا 

 


ادامه مطلب
[ جمعه 5 فروردین ماه سال 1390 ] [ 00:37 ] [ فرهاد ]

نورزتان متفاوت   

به امید ............................................................................................. .

ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی 

از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

چو گل گر خرده ای داری خدا را صرف عشرت کن

که قارون را غلط ها داد سودای زراندوزی

به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی

به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی

طریق کام بخشی چیست ترک کام خود کردن

کلاه سروری آن است کز این ترک بردوزی

جدا شد یار شیرینت کنون تنها نشین ای شمع

که حکم آسمان این است اگر سازی و گر سوزی

می اندر مجلس آصف به نوروز جلالی نوش

که بخشد جرعه جامت جهان را ساز نوروزی

نه حافظ می کند تنها دعای خواجه تورانشاه

ز مدح آصفی خواهد جهان عیدی و نوروزی


ادامه مطلب
[ شنبه 21 اسفند ماه سال 1389 ] [ 14:10 ] [ فرهاد ]

دکلمه ۹ همراه با والپرهای نورزوی زیبا تقدیم به دوستان عزیز . 

 

دانلود کنید تا صفحه نمایش کامپیوترتون نوروزی بشه . 

  


ادامه مطلب
[ جمعه 20 اسفند ماه سال 1389 ] [ 20:37 ] [ فرهاد ]

دانلود کتاب زندگی نامه بتهون بزرگترین موسیقی دان نابینای غرب و انشتین بزرگترین فیزیکدان جهان ونابغه ی دوران و همچنین جناب دکتر محمود حسابی از نوابغ ایران وشاگرد ارشد انشتین . 

  


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 18 اسفند ماه سال 1389 ] [ 11:12 ] [ فرهاد ]

زندگی ثروتمندان جهان را بخونید تا امید زندگیتون بالا بره . توصیه میکنم اونایی که عاشق پولدار شدنن دانلود کنن .........

 


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 12 اسفند ماه سال 1389 ] [ 22:49 ] [ فرهاد ]

دانلود آهنگ دایه گیان ( مادر جان ) 

 

 

 


ادامه مطلب
[ یکشنبه 8 اسفند ماه سال 1389 ] [ 23:03 ] [ فرهاد ]

به مناسبت سالروز  وفات شاعره ایرانی فروغ فرخ زاد در  ۲۵ بهمن ماه  


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 27 بهمن ماه سال 1389 ] [ 18:17 ] [ فرهاد ]

دکلمه 7 متفاوت  شعری از فروغ فرخزاد

 

 

دانلود در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ سه شنبه 19 بهمن ماه سال 1389 ] [ 11:41 ] [ فرهاد ]

یارم به یک لا پیرهن  خوابیده زیر نسترن        

ترسم که بوی نسترن  مست است و هشیارش کند  

 

ای آفتاب آهسته نه پا در حریم یار من     

   ترسم  صدای  پای تو  خواب است و  بیدارش کند

 

 

[ دوشنبه 4 بهمن ماه سال 1389 ] [ 20:06 ] [ فرهاد ]

کمبود اس ام اس داری کلیک کن . 

  


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 23 دی ماه سال 1389 ] [ 19:01 ] [ فرهاد ]

دانلود کتاب ۱۲۰ قانون اساسی زندگی : قوانینی برای زندگی بهتر 

 

 

  

دانلود در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ جمعه 17 دی ماه سال 1389 ] [ 19:47 ] [ فرهاد ]

دکلمه ۲ از نویسنده وبلاگ ( شعری از حضرت حافظ )   

 

 

 

دانلود در ادامه مطلب  


ادامه مطلب
[ دوشنبه 13 دی ماه سال 1389 ] [ 17:34 ] [ فرهاد ]

تاریخ کرد و کردستان

منطقه امروزی کردستان عراق در دوران باستان بخش اصلی امپراتوری [[آشور]] را تشکیل می‌داد. [[آشور بانیپال]] در سال 633 پ م در گذشت 

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 8 دی ماه سال 1389 ] [ 20:14 ] [ فرهاد ]

[ دوشنبه 6 دی ماه سال 1389 ] [ 15:13 ] [ فرهاد ]

روزگار من  و تو ای گل به پایان آمده   

                  گریه های چشم من دیگربه سامان آمده   

قانع ام بر کارهای روزگار دون صفت   

                چون نظیرش بر سر هم این وهم آن آمده

[ پنجشنبه 25 آذر ماه سال 1389 ] [ 11:27 ] [ فرهاد ]

اینو توصیه میکنم همه دانلود کنن و به همه نشون بدن تا از حقائقی که به واقعیت تبدیل شدن و ساده تر بگم از دروغ های که به اسم خدا و دین و معجزه واز این قبیل موارد ساخته شده آگاه بشین . این مطالب و عکس هارو من از مجله ی که هر هفته برام فرستاده میشه گرفتم از یک مجله معتبر عربی که کارش تحقیق وپژوهش است . البته به زبان عربی هستش اما تصاویر داخلش گویای حقیقته بدونه ترجمه . که بعدا اگه بتونم ترجمه شو می نویسم .  

 

 دانلود در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 18 آذر ماه سال 1389 ] [ 21:24 ] [ فرهاد ]

دانلود در ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 18 آذر ماه سال 1389 ] [ 21:10 ] [ فرهاد ]
[ یکشنبه 14 آذر ماه سال 1389 ] [ 20:15 ] [ فرهاد ]

از شاملو ، مهدی اخوان و فروغ فرخ زاد


ادامه مطلب
[ یکشنبه 14 آذر ماه سال 1389 ] [ 19:57 ] [ فرهاد ]

  

 

امشب زتنهایی دل بی تو به جان آمد        

       از سینه ی سوزانم صدآه وفغان آمد

از دوری جان دوست بی جان شده ام گویی

    صد درد وبلا یکجا در جان به میان آمد

زلفش سیه وچشمش لولو بود ومرجان

      دیشب خبر آوردند آن سر وچمان آمد

روزی به سر چشمه رفتم که بیارم آب

       دیدم که رخ محبوب از آب روان آمد

آن دم که تو را دیدم  با چشم دل عاشق

  صد شعر طرب انگیز یکسر به زبان آمد

هر شب به خیال او با چشم پر از اشکم

        میخوابم در خوابم دلبر ز نهان آمد 

روزی که دل فرهاد بشکست زغم شیرین

             گویید رفیقان را پایان زمان آمد 

[ پنجشنبه 11 آذر ماه سال 1389 ] [ 18:44 ] [ فرهاد ]

دانلود 140 مصطلح ورزشی عربی  :      http://s1.picofile.com/file/6199211266/%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%A7%D8%B4.doc.html 

[ شنبه 6 آذر ماه سال 1389 ] [ 23:56 ] [ فرهاد ]
[ چهارشنبه 3 آذر ماه سال 1389 ] [ 19:32 ] [ فرهاد ]

 هیچ گاه هماورد و دشمن خویش را کوچک مپندار چون او بهترین دوست توست او انگیزه پیشرفت و پویش می دهد . ارد بزرگ


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 3 آذر ماه سال 1389 ] [ 19:30 ] [ فرهاد ]

غیر از این داغ که در سینه سوزان دارم

چه گل از گلشن عشق تو به دامان دارم ؟

این همه خاطر آشفته و مجموعه  رنج

یادگاری ست  کزان زلف پریشان دارم

به هواداریت ای پاک نسیم سحری

شور و آشفتگی گرد بیابان دارم

مگذر ای خاطره ی او، ز کنارم مگذر

موج بی ساحل اشکم سر طوفان دارم

خار خشکم مزن ای برق به جانم آتش

که هنوز آرزوی بوسه ی باران دارم

غنچه آسا نشوم خیره به خورشید سحر

من که با عطر غمت سر به گریبان دارم

شمع سوزانم و روشن بود از آغازم

که من سوخته سامان چه به پایان دارم

( شاملو ) 

 

 

ای آخرین رنج

تنهای تنها می کشیدم انتظارت

ناگاه دستی خشمگین مشتی به در کوفت

دیوارها در کام تاریکی فرو ریخت

لرزید جانم از نسیمی سرد و نمناک

نگاه دستی در من درآویخت

دانستم این ناخوانده مرگ است

از سالهای پیش با من آشنا بود

بسیار او را دیده بودم

اما نمی دانم کجا بود...

( فریدون مشیری )

[ چهارشنبه 3 آذر ماه سال 1389 ] [ 19:17 ] [ فرهاد ]
 

 

صدای برخورد یک توپ پلاستیکی در تنهایی کوچه، چشمانم پسربچه ای را دنبال میکند که در شور کودکی اش غرق شده است و بی اراده یاد پسربچه ای می افتم که میشناختم، یاد آن دو چشم درخشان که در اوج کودکی به دنبال یک ماهی قرمز درشت حوض حیاط مدرسه ای را با نگاه ساده اش میپیمود و از آبی آب رنگ نگاهش اینقدر آبی بود، یاد پسربچه ای که در صدر بچگانه دوستانش چون سروی ایستاده است، فرمانده ای که از کودکی یاد میگیرد چگونه میتوان رهبری توانا بود، توپ پلاستیکی تا انتهای کوچه میدود و ذهن من با یاد دویدن پسربچه رویاهایم تا انتهای کودکی میرود و برمیگردد. پسربچه من با نگاهی معصوم از کلاس درس بیرون میرود، جایی در میان دو حیاط و من نمیدانم در یک ثانیه کجا غیبش میزند،‌دنگ دنگ ضربه های ساعت، روزهایی که از پی هم پر میگیرند و میگذرند، یک سال، دو سال و سالی از پی سالی دیگر، پسربچه من قد میکشد، هر سال به قدر یک سال بزرگتر میشود، به قدر یک سال از دنیای کودکی اش فاصله میگیرد، پسربچه من مردی میشود اما هنوز چشمانش نگاهی گرم و معصوم را دارد، هنوز هم در نگاهش میتوان معصومیت یک کودک را دید، پسربچه من هنوز وقتی ناراحت است بغض میکند، پسربچه من هنوز وقتی دلش میگیرد مهر سکوت بر لب میزند و در خاموشی خود فرو میرود، پسربچه من هنوز هم وقتی کبوتر دلش پر پرواز میگیرد در چشمان سیاهش داغی باران را دارد، پسربچه من هنوز هم وقتی میترسد دستانش چه عجیب میلرزند، پسربچه من هنوز هم وقتی قهر میکند نگاهش را میدزد، هنوز وقتی شوخی اش میگیرد مثل کودکی صندلی اش را به جلو و عقب تاب میدهد، هنوز وقتی یک سوال دارد با صدایی آرام میپرسد: میتوانم یک سوال بکنم؟ پسربچه من هنوز وقتی لج میکند کودکانه دم از رفتن میزند، پسربچه من گاه درعین جدیت بازی اش میگیرد، پسربچه من هنوز از اینکه فکرت را بخواند،‌گاه سرکارت بگذارد لذت میبرد، پسربچه من هنوز هم وقتی میخواهد فکرش را پنهان کند خستگی را بهانه رفتن میکند، پسربچه من هنوز هم از خوردن یک بستنی سرد غرق لذت میشود، گاه دو بستنی و گاه حتی سه بستنی! پسربچه من هنوز وقتی دروغ میگوید نگاهش را به جایی دیگر میدوزد، هنوز هم خداحافظ را جای سلام و سلام را جای خداحافظ میگوید، هنوز هم در یک زمان فکرش هزارجا میرود و برمیگردد، هنوز هم به وقت کار بازی اش میگیرد! پسربچه من هنوز هم وقتی خوشحال است دنیایی را به شور می آورد.

پسربچه من اما قد کشیده است، پسربچه من یاد میگیرد گاه تلخ باشد، گاه با کلمه ای دریایی را طوفانی کند،‌ پسربچه من اما هنوز وقتی باران می آید دوست دارد بدون چتر زیر باران برود،‌ پسربچه من شعر سهراب را میداند: چترها را باید بست، زیر باران باید رفت، پسربچه من شعر میخواند، عرفان میداند، گاه یک جمله شاعرانه ولی کوتاه بر زبان می آورد، پسربچه من آواز میداند، ساز را جزئی از زندگی میداند، پسربچه من غزل را بخاطر غزل بودنش غزل میداند و طنز را بخاطر طنز بودنش طنز میداند، پسربچه من دوست دارد که طنز را با سخنی نغز کند، پسربچه من چه شیرین داستان میگوید، پسربچه من از دیدن یک تائتر خوب لذت میبرد، گاه دوست دارد خود تائتر بازی کند و آنقدر واقعی بازی میکند که باورت میشود! پسربچه من دیواری را میشناسد که به وقت دلتنگی به کنارش میرود و اگر بگویی او را دیده ای زیرش میزند، پسربچه من از دیدن یک اجتماع کوچک هیجان زده میشود و حس کنجکاوی اش گل میکند، پسربچه من اما عجیب مودب است، آداب دانی اش گاه کفرت را در می آورد، پسربچه من صدای نفس کشیدن کوه را میفهمد، قدکشیدن گیاه را دوست دارد، هر شب چند صفحه کتاب میخواند، پسربچه من اگر خوابش نمی آید عرفان میخواند، پسربچه من روزهای غیبتت را بخاطر دارد، احساس را با خطکش و اعداد اندازه میگیرد، پسربچه من گاه ساعتها ترا سرکار میگذارد و بعد تنها میگوید: یعنی زمان اینقدر زود گذشت! پسربچه من ساعتها در اینترنت گشتن را دوست دارد، پسربچه من اما دلش از شنیدن یک قصه تلخ میگیرد، از دیدن یک کودک گرسنه چشمانش پردرد میشود، گاه مدافع پروپا قرص محیط زیست میشود، پسربچه من هر حرفی را که بخواهد خوب بخاطر میسپارد، گاه یک حرف را فقط یکبار میزند و اگر تا فردا هم التماسش بکنی تکرار نمیکند، پسربچه من تا دلت بخواهد در هر نقطه ای دوستی دارد، گاه با دیدن تگرگ میخواهد نمازشکرگزاری بجای آورد، پسربچه من گاه آنقدر عوض میشود که دیگر نمیتوانم او را بشناسم.

[ چهارشنبه 3 آذر ماه سال 1389 ] [ 19:08 ] [ فرهاد ]

شاید کمتر کتابی در دنیا مانند مجموعة ترانه های خیام تحسین شده، مردود و منفور بوده، تحریف شده، بهتان خورده، محکوم گردیده، حلاجی شده، شهرت عمومی


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 3 آذر ماه سال 1389 ] [ 19:02 ] [ فرهاد ]

بدون شک صمد بهرنگی یکی از چهره های برجسته ادبیات معاصر ایران است . صمد با زبان ساده کودکانه و لحن عامیانه


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 3 آذر ماه سال 1389 ] [ 18:56 ] [ فرهاد ]

انسان موجودی است اجتماعی و بسیاری نیازها دارد که متاسفانه بخاطر نوع فرهنگ و تربیت و مذهب رایج در ایران عدات کرده ایم


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 3 آذر ماه سال 1389 ] [ 18:54 ] [ فرهاد ]

فلسفه ذهن از شاخه‌های روش فلسفه تحلیلی است که ماهیت ذهن، رویدادهای ذهنی، کارکردهای ذهنی، و


ادامه مطلب
[ یکشنبه 23 آبان ماه سال 1389 ] [ 22:35 ] [ فرهاد ]

 

عشق چیست؟

زندگی بدون عشق مثل استفاده از تنفس مصنوعی است.


ادامه مطلب
[ یکشنبه 23 آبان ماه سال 1389 ] [ 22:34 ] [ فرهاد ]

تاریخ علوم اللغة العربیة القدیم ـــ ک.أ.هـ.سمعان(*) ـ ت.عبد الهادی عیلة· من هنا حیث تقف الآن فی الغرب المسیحی تبدو بانوراما اللغویات کما یلی: فی الخلفیة وفی الأفق البعید،


ادامه مطلب
[ یکشنبه 23 آبان ماه سال 1389 ] [ 21:42 ] [ فرهاد ]

انسان همواره روحی مهاجر باش به سوی مبدا به سوی انجا که بتوانی انسانتر باشی
و از انچه که هستی و هستند فاسله بگیری این رسالته دائمی توست


ادامه مطلب
[ سه شنبه 18 آبان ماه سال 1389 ] [ 00:29 ] [ فرهاد ]

 

 

نوشته زنده یاد نادرابراهیمی

 

هم سفر

در این راه طولانی - که ما بی خبریم

و چون باد می گذرد

بگذار خرده اختلاف هایمان با هم باقی بماند

خواهش می کنم ! مخواه که یکی شویم ، مطلقا یکی

مخواه که هر چه تو دوست داری ، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم

و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد

مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم

یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را

و یک شیوه نگاه کردن را

مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه مان یکی و رویاهامان یکی

هم سفر بودن و هم هدف بودن ، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست

و شبیه شدن دال بر کمال نیست بل دلیل توقف است

عزیز من

دو نفر که عاشق اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است؛

واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون ، حجاب برفی قله ی علم کوه ، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند

اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق

یکی کافیست

عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است اما ، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست

من از عشق زمینی حرف می زنم که ارزش آن در "حضور" است

نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری

عزیز من

اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست ، بگذار یکی نباشد

بگذار درعین وحدت مستقل باشیم

بخواه که در عین یکی بودن ، یکی نباشیم

بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید

بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست بحث کنیم

اما نخواهیم که بحث ، ما را به نقطه ی مطلقا واحدی برساند

بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل

اینجا سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست

سخن از ذره ذره ی واقعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگیست

بیا بحث کنیم

بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم

بیا کلنجار برویم

اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم

بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگی مان را ،در بسیاری زمینه ها ، تا آنجا که حس می کنیم دوگانگی ، شور و حال و زندگی می بخشد

نه پژمردگی و افسردگی و مرگ ،........... حفظ کنیم

من و تو حق داریم در برابر هم قد علم کنیم

و حق داریم بسیاری ازنظرات وعقاید هم را نپذیریم بی آنکه قصد تحقیرهم را داشته باشیم

عزیز من ! بیا متفاوت باشیم

[ دوشنبه 17 آبان ماه سال 1389 ] [ 23:51 ] [ فرهاد ]
[ دوشنبه 17 آبان ماه سال 1389 ] [ 00:22 ] [ فرهاد ]

 

 

 

کاش گل بودی تا به تلافی همه ی بدیهایت تو را پرپر میکردم
***************************
با خود عهد بستم بار دیگر که تو را دیدم بگوویم از تو دلگیرم ولی باز تو را دیدم و گفتم بی تو میمیرم
***************************
مراهرجورخواهی دربه درکن:جفایت راازاین


ادامه مطلب
[ دوشنبه 17 آبان ماه سال 1389 ] [ 00:18 ] [ فرهاد ]

حافظ حفظ القرآن وفاضت قریحته من منهل کتاب الله العزیز

غزلیات حافظ تدور حول "العشق" وارتباطه بتکامل الإنسان • یرى حافظ أن العشق هو الحیاة ویفتی


ادامه مطلب
[ دوشنبه 17 آبان ماه سال 1389 ] [ 00:13 ] [ فرهاد ]
[ دوشنبه 17 آبان ماه سال 1389 ] [ 00:11 ] [ فرهاد ]

ای شب از رویای تو رنگین شده               سینه از عطر تو ام سنگین شده

ای به روی چشم من گسترده خویش            شایدم بخشیده از اندوه پیش

همچو بارانی که شوید جسم خاک                هستیم ز آلودگی ها کرده پاک

ای تپش های تن سوزان من                               آتشی در سایه مژگان من

ای ز گندمزار ها سرشارتر                               ای ز زرین شاخه ها پر بارتر

ای در بگشوده بر خورشیدها                                در هجوم ظلمت تردید ها

با تو ام دیگر ز دردی بیم نیست          هست اگر  جز درد خوشبختیم نیست

ای دل تنگ من و این بار نور ؟                          هایهوی زندگی در قعر گور ؟

ای دو چشمانت چمنزاران من                داغ چشمت خورده بر چشمان من

پیش از اینت گر که در خود داشتم                  هر کسی را تو نمی انگاشتم

درد تاریکیست درد خواستن                            رفتن و بیهوده خود را کاستن

سرنهادن بر سیه دل سینه ها                        سینه آلودن به چرک کینه ها

در نوازش  نیش ماران یافتن                                   زهر در لبخند یاران یافتن

زر نهادن در کف طراره                                            گمشدن در پهنه بازارها

آه ای با جان من آمیخته                                       ای مرا از گور من انگیخته

چون ستاره با دو بال زرنشان                                 آمده از دوردست آسمان

از تو تنهاییم خاموشی گرفت                           پیکرم بوی همآغوشی گرفت

جوی خشک سینه ام را آب تو                               بستر رگهایم را سیلاب تو

در جهانی این چنین سرد و سیاه                            با قدمهایت قدمهایم براه

ای به زیر پوستم پنهان شده                  همچو خون در پوستم جوشان شده

گیسویم را از نوازش سوخته                    گونه هام از هرم خواهش سوخته

آه ای بیگانه با پیراهنم                                            آشنای سبزه زاران تنم

آه ای روشن طلوع بی غروب                              آفتاب سرزمین های جنوب

آه آه ای از سحر شاداب تر                                  از بهاران تازه تر سیراب تر

عشق دیگر نیست این   این خیرگیست       چلچراغی در سکوت و تیرگیست

عشق چون در سینه ام بیدار شد                         از طلب پا تا سرم ایثار شد

این دگر من نیستم من نیستم                  حیف از آن عمری که با من زیستم

ای لبانم بوسه گاه بوسه ات                         خیره چشمانم به راه بوسه ات

ای تشنج های لذت در تنم                                     ای خطوط پیکرت پیراهنم

آه می خواهم که بشکافم ز هم                            شادیم یکدم بیالاید به غم

آه می خواهم که برخیزم ز جای                همچو ابری اشک ریزم های های

این دل تنگ من و این دود عود ؟          در شبستان زخمه ها ی چنگ و رود ؟

این فضای خالی و پروازها ؟                         این شب خاموش و این آوازها ؟

ای نگاهت لای لایی سحر بار                                  گاهواره کودکان بی قرار

ای نفسهایت نسیم نیمخواب                      شسته از من لرزه های اضطراب

خفته در لبخند فرداهای من                                رفته تا اعماق دنیا های من

ای مرا با شعور شعر آمیخ                             این همه آتش به شعرم ریخته

چون تب عشقم چنین افروختی                    لا جرم شعرم به آتش سوختی

(فروغ فرخزاد)

[ چهارشنبه 12 آبان ماه سال 1389 ] [ 22:29 ] [ فرهاد ]

 دل نوشته 

می نویسمت  تا بدانی روزی  ، می نویسم تا بخوانی تا بسوزی  ، خواهم از کار دل بنویسم اما مگر به قلم می آید ؟شاید نتوانم حرارت کلامم را به سردی کاغذ بیاورم اما می نویسم  ، شاید زمستان ، به شعله ی سخنم ،  تابستان شود . می نویسم اما می ترسم که بسوزد   ورق زیر آتش کلماتم . می نویسم از دل وآن روز که مرد   و  دوباره  زنده شد   و باز در انتظار مرگی دیگر است  .می نویسم تا بدانی چه آمد بر سرم تا بدانی دل من  ، بهار بود و خزانش کردی ،  کلبه ی  امید بود  و احزانش کردی ، جانان بود  و بی جانش کردی  ،  کینه و نفرت ،  مهر و محبت   ، از اینش بریدی  و آنش کردی  ، چه گویم بدتر از این  :    شرمنده ی جمع مردانش کردی 

می نویسم  که دلم در غم او   آواره شد     همچورقاص ، پلید ، کافه و کاباره شد

در پی مهر و محبت او به هر رنگی بشد      عاقبت   در دام نفس  جانی اماره شد 

می نویسم    از  وفایش ، آن وفای بی صفایش ، می نویسم  تا بمیرد  قلب سنگ بی خدایش

آری آری می نویسم می نویسم از گناهش ، از  غمش ، از کار وبارش    ، می نویسم تا دل از بند نگاهش ، اندکی آسوده گردد

می نویسم تا بخوانی بعد مرگ ناگهانی ، تا بدانی از جهانی ، پر ز نیرنگ نهانی  ، تا بمانی اندرین معنای هستی  ، با تو هستم ای که دل را با هوس هایت شکستی .

می نویسم تا همیشه ،  می نویسم پشت شیشه ، ای که دل بردی به یغما ، ای که دادی دل  به سرما  ،   تو شکستی  دل به تیشه

می نویسم تا بر دوست ، تا بفهمد محنت من  ، از غم اوست 

می نویسم   شاید اما ، کس نخواند یا نفهمد حرف دل را ،  شاید اما باشد آنکس که دلش همچو من است ، او اسیر خانه ی اهریمن است

من همی می دانم وبه این می بالم که یکی هست در آن نقطه ی دور  ،   در نزدیک ، نامه ی بسته و ننوشته ی من می داند و هم می خواند. 

[ سه شنبه 11 آبان ماه سال 1389 ] [ 00:14 ] [ فرهاد ]
[ سه شنبه 4 آبان ماه سال 1389 ] [ 12:21 ] [ فرهاد ]

دانلود کتاب سخنان انشتین بزرگ : http://s1.picofile.com/farhad-amini/Einstein.pdf.html

[ سه شنبه 4 آبان ماه سال 1389 ] [ 12:11 ] [ فرهاد ]
[ شنبه 10 مهر ماه سال 1389 ] [ 11:01 ] [ فرهاد ]

دانلود کتاب دیوان شمس اثر مولانا جلال الدین رومی :


ادامه مطلب
[ شنبه 10 مهر ماه سال 1389 ] [ 10:41 ] [ فرهاد ]

دانلود آهنگ امشب شب مهتابه با صدای استاد خنده ایران مهران مدیری : http://s1.picofile.com/farhad-amini/Mehran_Modiri_-_Ghahve_Talkh.mp3.html

[ جمعه 9 مهر ماه سال 1389 ] [ 10:52 ] [ فرهاد ]

الله خضراءهم
ابدء بِنَفسک
ترجمه: «از خود آغاز کن»
مترادف: «اول خویش سپس درویش»


ادامه مطلب
[ جمعه 9 مهر ماه سال 1389 ] [ 10:51 ] [ فرهاد ]
  • «خانه داماد عروسیست، خانه عروس هیچ ‌خبری نیست.»

ادامه مطلب
[ جمعه 9 مهر ماه سال 1389 ] [ 10:47 ] [ فرهاد ]

دانلود کتاب های عربی


ادامه مطلب
[ یکشنبه 4 مهر ماه سال 1389 ] [ 08:57 ] [ فرهاد ]

 

موسیقی ما ادبیات ما است
موسیقی ما زبان ماست، ادبیات ماست. این را باید حفظ کنیم البته با متدهایی که با موسیقی علمی کمی تطبیق داشته باشد. یعنی باید بهترش کنیم و از این حالت یکنواختی و حزن و غم کمی خارجش سازیم


ادامه مطلب
[ شنبه 3 مهر ماه سال 1389 ] [ 10:05 ] [ فرهاد ]
محمد رضا شجریان
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 24 شهریور ماه سال 1389 ] [ 20:33 ] [ فرهاد ]
سوسیالیسم ایدئولوژی است که فرد گرایی، مالکیت خصوصی، و درآمدهای خصوصی را رد کرده و از نظامی مبتنی بر اشتراکی بودن
ادامه مطلب
[ سه شنبه 23 شهریور ماه سال 1389 ] [ 23:57 ] [ فرهاد ]
[ سه شنبه 23 شهریور ماه سال 1389 ] [ 23:54 ] [ فرهاد ]
این ضمیر همه نوع اطلاعات و پیشنهادات را به منزله واقعیت می پذیرد و قبول می‌کند چه مثبت چه منفی، هر کس می‌تواند این ضمیر را تحت کنترل خود در آورد،
ادامه مطلب
[ سه شنبه 23 شهریور ماه سال 1389 ] [ 23:48 ] [ فرهاد ]

انسان

همواره روحی مهاجر باش به سوی مبدا به سوی انجا که بتوانی انسانتر باشی

و از انچه که هستی و هستند فاسله بگیری این رسالته دائمی توست


ادامه مطلب
[ سه شنبه 23 شهریور ماه سال 1389 ] [ 23:40 ] [ فرهاد ]
عشق بیشتر از غریزه آب می خورد وهرچه از غریزه سر زند بی ارزش است، دوست داشتن از روح طلوع می کند وتا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج میگیرد
ادامه مطلب
[ سه شنبه 23 شهریور ماه سال 1389 ] [ 23:38 ] [ فرهاد ]

واقعا انسان چه جور موجودی است ! هر ساعتش با ساعت دیگر فرق می کند


ادامه مطلب
[ سه شنبه 23 شهریور ماه سال 1389 ] [ 23:00 ] [ فرهاد ]

این مطالب ، بحث های هستند که من اسمشون رو نظرات وافکار میزارم که ممکنه اسم یکی دیگه از کتاب های آینده ام باشه . این مطالب زیاد  علمی نیستند بلکه حاصل ونتیجه ی عقلی است که بیشتر بر اساس تجربه است و کمی رنگ روان شناسی داره . امیدوارم مفید باشه :

 


ادامه مطلب
[ سه شنبه 23 شهریور ماه سال 1389 ] [ 22:59 ] [ فرهاد ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

از انسانها غمی به دل نگیر , زیرا خود نیز غمگین اند . با آنکه تنهایند ولی از خود می گریزند زیرا به خود و به عشق خود وبه حقیقت خود شک دارند .
پس دوستشان بدار اگرچه دوستت نداشته باشند ........دکتر علی شریعتی

email :  farhad.amini1989@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 49942

ساخت کد صوتی آنلاین

ساخت كد آهنگ ساخت كد آهنگ